حكيم زجاجى
1157
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
برو تا به هفتاد مىباش شاد * مده خرمن كامرانى به باد برآنم كه هفتاد نزديك شد * شب آمد پس روز و تاريك شد چو ديدند مر عمر هفتاد بود * حديث طبيبان همه باد بود ورا گفت دستور كانده مدار * تو را زندگانى بود بىشمار چو بيرون شد از پيش سلطان وزير * تب آمد شهنشاه را ناگزير برون رفت و برنامدش كام دل * برفت از برش باز آرام دل به مهتر خود آن مه به قائم رسيد * از او كام دل شاه طغرل بديد به طغرل گرفتى شهنشه شكار * شكار اجل گشت شاه آشكار به قول دگر دخت قائم بمرد * . . . . . . . . . . . . . جان شيرين سپرد به پهلوى جامع ورا جاى كرد * پس او نيز سوى شدن پاى كرد پس پرده شه ساز رفتن گرفت * رخ از نامداران نهفتن گرفت چو هفتاد شد سال مهتر برفت * روانش ز تن چون كبوتر برفت به رى سروران دخمهاى ساختند * سرش را به كيوان برافراختند نهاد اندر آن دخمه سر شه به خواب * بياسود از آن محنت و رنج و تاب هنوز اندر آن دخمه خفتست شاه * كسى را به ديدار او نيست راه ندانيم تا كى درآيد ز خواب * به درديم از اين گردش تيزتاب برآوردگان را فرومىبرد * ز كردار او خلق خون مىخورد ببين گردش گنبد نيلگون * كه چون مىكند خسروان را نگون به گيتى گهى سور ، گه ماتم است * وز اينروى در چشم مردم نم است چو كارت شود راست مانند تير * به خاك اندر اندازدت چرخ و تير چو سلطان بشد ز اين سراى سپنج * بر از چارصد بود پنجاه و پنج شنيدم ز گفتار روشندلان * كه در مرو بد شاه البارسلان سرافراز طغرل بگ دينپناه * در اين ملك بد بيست و شش سال شاه جماقست ( ؟ ) توقيع آن شهريار * نبشتن ندانست آن نامدار ز اول وزير وى آمد سلار ( ؟ ) * كه از بوژكان « 1 » بود آن نامدار
--> ( 1 ) وزراى او سالار بوژكان ، ابو القاسم الكوبائى و احمد دهستانى ، عمروك ، ابو نصر كندرى . راحة الصدور ، ص 98 .